مادر بزرگ «هستی» خانم نوریان عمریست با یاد تنها پسر کشته شده اش زندگی میکند و نوه هایش، «هستی» و «شاهین» را زیر بال و پر خود گرفته است. او که زمانی پیشه آموزگاری داشته، هنوز هم خاطره دیروزها و پریروزها رهایش نکرده، برای پیر احمد آباد ( مصدق ) و پسرش اشک میریزد. «عشرت» یا «مامان عشی» مادر «هستی» زن مرد پولداریست که با ولنگاری های خویش در فکر شکستن سدجنسیت است تا به یه خیال خود آدم شود . هستی در این میان جزیره سرگردانی است که نمی داند چه کند و کجا ایستاده است .

